از سرابِ مرزها تا سِرِ انسان: بازخوانیِ هویت ملی در آیینه ی خِرد خسرو بهمرام در آغاز سخن، نیکوست که به ریشه های سرگشتگیِ بشر در معنای وجود بنگریم. از سپیده دمان تاریخ، آدمی برای کاستن از وحشتِ تنهایی و یافتنِ لنگرگاهی در دریای بیکرانِ هستی، خود را در حصارِ دسته بندیها جای داده است: از قبیله و قوم تا ملت و مذهب. این حصارها، که دیروز پناهگاهی برای یافتن هویت و احساسِ تعلق بودند، امروز گاه به تیغی بُرنده در دستانِ نابخردان بدل گشته اند؛ تیغی که بذرِ نزاع و تکبّر را در دلها میپارد و غنچه های همبستگی را پژمرده میسازد. آیا این مرزها، واقعیتی عینی دارند یا صرفاً برساخته هایی ذهنی اند که بر صفحه ی خیال نقش بسته اند؟




