آیا اراده آزاد توهم است؟

کشمکش ناپیدای اختیار و سرنوشت؛ جدالی در دل هر تصمیم هر صبح که چشم میگشاییم، زندگی پیش روی ما با انبوهی از انتخابها گسترده شده است: چای یا قهوه؟ کار یا استراحت؟ گفتوگو یا سکوت؟ ادامه دادن یا رها کردن؟ حس درونیمان نجوا میکند که آزادیم، که خود ما ناخدای کشتی زندگیمان هستیم. اما این حسِ قدرتمند، آیا حقیقتی ناب است یا توهمی دلفریب؟ آیا اراده ما واقعاً آزاد است، یا هر تصمیمی که میگیریم، تنها جلوهای است از نیرویی پنهان و پیشتر برنامه ریزی شده؟ یکی از بنیادیترین دغدغه هاییست که اندیشه ی بشری را از آغاز فلسفه تا عصر علوم اعصاب درگیر خود ( آزادی انسان) پرسش از کرده است. شاید در زندگی روزمره به ندرت درباره آن تأمل کنیم، اما کافیست پای اخلاق، مسئولیت، عدالت، یا پاداش و مجازات به میان بیاید تا این پرسش با شدتی تازه سربرآورد: آیا فردی که مرتکب خطایی شده، واقعاً میتوانست به گونه ای دیگر رفتار کند؟ یا آنچه انجام داده، نتیجه ی اجتنابناپذیرِ ژنها، هورمونها، تجارب کودکی و محیط پیرامون اوست؟ بیآنکه بدانیم، وارد میدان پرمناقشه ی اختیار شده ایم. ،»؟ آیا سزاوار سرزنشی؟ چرا چنین کردی؟ جایی که از کسی میپرسیم چراکه هر نظام اخلاقی، حقوقی و تربیتی، بر پایه ی این فرض استوار است که انسان میتواند انتخاب کند؛ که او موجودی مختار، و نه صرفاً محصول مکانیکی علل پیشین است. در عین حال، علم امروز ما را با شواهدی تکاندهنده مواجه میکند. آزمایش های پیشرو مانند پژوهشهای لیبت نشان دادهاند که فعالیت مغز پیش از آن آغاز میشود که ما آگاهانه تصمیمی بگیریم. گویی مغز تصمیم گرفته، و آگاهی ما صرفاً آن را تأیید میکند. مینامیم، تنها داستانی است (اراده آزاد) این یافته ها، همچون پرده ای که کنار میرود، ما را با این پرسش مواجه میکنند: آیا آنچه که ذهن پس از تصمیمگیری برایمان تعریف میکند؟ این مسئله تنها معمایی نظری نیست؛ تأثیر آن بر تمام وجوه زندگی انسان عمیق و تعیین کننده است. در عدالت کیفری، تعلیم و تربیت، دین، رواندرمانی، روابط انسانی و حتی معنای زندگی، تصور ما از اختیار، نقش محوری ایفا میکند. آیا سزا است که کودک خطاکار را تنبیه کنیم، اگر رفتار او ریشه در محرومیتهای عصبی یا روانی دارد؟ آیا میتوان انسانی موفق را تحسین کرد، اگر آن معنایی ، انتخاب  موفقیت حاصل تصادف ژنتیکی و محیطی بوده است؟ آیا امید، تلاش، پشیمانی، عشق و فداکاری، بدون امکان خواهند داشت؟ امروز اما، بحث جبر و اختیار دیگر صرفاً در حیطهی مباحث متافیزیکی یا الهیاتی نیست؛ علوم اعصاب، روانشناسی شناختی، ژنتیک و نظریه های پیچیدهی سیستمهای نوظهور نیز هر یک بخشی از این پازل را در دست دارند. دانشمندان به گروههایی تقسیم شده اند: برخی جبر را حاکم مطلق میدانند، برخی تلاش میکنند مفهومی از آزادی در دل همین جبر بیابند، و گروهی دیگر، اختیار را پدیدهای نوظهور میدانند؛ محصول پیچیدگیهای بینظیر مغز و تعامل پویا با محیط. در این مقاله، میکوشم با نگاهی میان رشته ای، از فلسفه و دین تا روانشناسی و علوم اعصاب، این مسئله ی ژرف را از زوایای مختلف واکاوی کنم. هدف، نه اثبات قطعی یک پاسخ، بلکه گشودن میدان تأملی تازه است؛ تا در میانه ی این میدان، هم شما و هم من، درنگی دوباره کنیم بر خود، بر انتخابهایمان، و بر معنای زیستن در دنیایی که شاید نه کاملاً آزاد، اما نه کاملاً مجبور هم نیست.

از سرابِ مرزها تا سِرِ ّ انسان

از سرابِ مرزها تا سِرِ انسان: بازخوانیِ هویت ملی در آیینه ی خِرد خسرو بهمرام در آغاز سخن، نیکوست که به ریشه های سرگشتگیِ بشر در معنای وجود بنگریم. از سپیده دمان تاریخ، آدمی برای کاستن از وحشتِ تنهایی و یافتنِ لنگرگاهی در دریای بیکرانِ هستی، خود را در حصارِ دسته بندیها جای داده است: از قبیله و قوم تا ملت و مذهب. این حصارها، که دیروز پناهگاهی برای یافتن هویت و احساسِ تعلق بودند، امروز گاه به تیغی بُرنده در دستانِ نابخردان بدل گشته اند؛ تیغی که بذرِ نزاع و تکبّر را در دلها میپارد و غنچه های همبستگی را پژمرده میسازد. آیا این مرزها، واقعیتی عینی دارند یا صرفاً برساخته هایی ذهنی اند که بر صفحه ی خیال نقش بسته اند؟    

انتخاب واحد پول